این آخرین پستی هست که می نویسم. فکر کنم دیگه کافی باشه. دی 86 تا فروردین 89 ! تازه زیادم هست !!! اینم که دارم می نویسم برای خداحافظیه. خیلی اینجا رو دوست داشتم. زمانی برام قشنگ بود. اما الان دیگه هیچ جذابیتی برام نداره. هیچوقت یادم نمیره که اوایل دوستیمون گفت : " هر اومدنی ، یه رفتنی هم داره! " و من چقدر ناراحت شدم و چقدر اصرار داشتم که با هم بمونیم تا ابد ! اما هیچکس تا ابد با یارش نبوده که ما دومیش باشیم. یه وقتایی که ناخواسته ذهنم میره سمت گذشته، می بینم چقدر اشتباه کردم!!! (که کاش نمی کردم) اینقدر دوستش داشتم که هیچکدوم از بدی هاش ، بداخلاقی هاش ، دورویی هاش و خیلی رفتارای ناپسند دیگه رو نمی دیدم! نمی گم خوبی نداشت ، داشت اما... میگن عشق چشم آدم رو کور می کنه ، همینه. منم کور شده بودم. زمانی که بابام گفت این به درد تو نمی خوره و تو نمی تونی باهاش زندگی کنی ... کاش گوش می کردم. اما من بی عقل وایستادم جلوی بابام و گفتم فقط همین!!! (توجه کن که اسمت رو دیگه نمیارم! حتی توی نوشته هام... حتی توی ذهنم...) چرا اون موقع پام رو کرده بودم تو یه کفش ، نمی دونم ؟ چی توی تو دیده بودم ؟ واقعا برام سواله!!!! می شینم و وبلاگ رو صفحه به صفحه ورق می زنم... خاک تو سرم که اینقدر بدبخت بودم و هیچوقت جلوت واینستادم!!! عوض اینکه جلوی بابام وایستم باید جلوی تو وایمیستادم!!! ای دل غافل... هروقت وبلاگ رو می خونم ، خودم رو فحش میدم. چقدر عقلم کم بود. چرا فکر می کردم آسمون پاره شده و تو افتادی توی دامن من ؟ مگه قحطی آدم بود ؟؟؟ اون موقع ها فکر می کردم بود. اگه اون موقع عقل الانم رو داشتم... واااای ! وقتایی که وبلاگ رو می خونم ، کارد بزنی خونم درنمیاد! از دست خودم حرص می خورم. آدمم اینقدر بی فکر ؟ اینهمه بابام گفت اما این گوشم در بود و اون گوشم دروازه. یکی نیست بگه آخه آدم حسابی بابات بیشتر از دو برابر تو سن داره اونوقت توی احمق باز حرف خودتو می زنی؟؟؟ (اشکال نداره. تجربه شد. ایشالا مورد بعدی فقط حرف حرف باباست.) گفته بود به عید نرسیده تو رو زمین گیر می بینم. مثل روز برام روشنه که به عید نمی کشه یه چیزیت میشه!!! اگه نشد به وجود خدا شک کن... خب.......... عید گذشت... سال 89 شد و من سالمم! خدا رو شکر می کنم. چون زندگی خوب... نه! فوق العاده ای دارم. خیلی چیزا رو که تجربه نکرده بودم دارم تجربه می کنم. همه چیز سر جاشه! ببینم ؟؟؟ حالا باید به وجود خدا شک کرد ؟؟؟ ای بابا... همیشه مثل دخترا حرف می زد. هنوزم ! مثلا آفلاین هاش . میگه دو سال به پات نشستم. دو سال از عمرم رو پای تو گذاشتم! دو سال از عمرم حروم شد! و خیلی حرفای دیگه!!! یکی نیست بگه فقط تو دوسال گذاشتی؟؟؟؟؟؟؟ منم دوسال گذاشتم دیگه! (تازه خیلی بیشتر) همیشه می خواد خودشو به رخ بکشه!!! من از تو سرترم! من از تو خوشگل ترم! من از تو بهترم! من ... هی منم منم می کنه! یکی نیست بگه اینقدر منم منم نکن. پس فردا خدا اینایی که می گی داری (و به نظر من نداری) رو هم ازت می گیره. اونوقت چی داری؟ اخلاق ؟؟؟ باطن آدم اطرافیان رو جذب می کنه. یکی رو می بینی خیلی زشته اما اینقدر باطنش و رفتارش قشنگه که آدم کیف می کنه باهاش در ارتباط باشه. اما تو چی؟ چی داشتی؟ واااای! مخم داره سوت می کشه! آدم اینقدر از خود راضی؟؟؟ همیشه توی سرم زد و من هیچی نگفتم! چراش رو نمی دونم ؟! (فکر کنم قضیه همونه که عشق چشم آدم رو کور می کنه! متاسفانه من لال هم شده بودم!!!) اینقدر توی سرم زد که اعتماد به نفس من کاملا از بین رفت و اون برعکس من اعتماد به نفس کاذب پیدا کرد! خیلی وقتا دلم می خواست آینه رو بشکنم! با اینکه قیافه م و هیکلم ایرادی نداشت و نداره اما دلم نمی خواست برم خودم رو ببینم. (خاک تو سر ضعیفم!) هیچوقت رفتار عادی نداشت حتی برای 24 ساعت!!! در عرض 24 ساعت 3-4 بار عوض میشد. خوب بود اما یهو بد می شد. اینقدر نازش رو می کشیدم تا دوباره خوب می شد. اما اندازه 5ساعت بعد دوباره همون آش و همون کاسه. انگار عقده داشت که یکی نازش رو بکشه و لوسش کنه! و منه خاک بر سر بیش از اندازه این کار رو کردم. و این باعث شد که اون بالا بره و سوار من بشه و من همچنان پایین موندم. انگار جاهامون عوض شده بود. اون دختر و من پسر! اون قهر می کرد و انتظار داشت من برای آشتی جلو برم. اون ناز می کرد و انتظار داشت من ناز بکشم. اون... و منه خاک تو سر همه ی این کارا رو انجام می دادم که عشقم رو نگه دارم. غافل از اینکه اون با این کارای من هرروز دورتر میشد. هروقت قهر می کرد مثل مرغ پر کنده (شایدم سر کنده) اینور و اونور می دویدم و هرکاری می کردم که اون آشتی کنه. همه می گفتن یکی دوبار محلش نذاری خودش آدم میشه و مجبور میشه برگرده.اون از عشق تو مطمئنه و می دونه تو جایی نمیری واسه همین اینجوری بی پروا قهر می کنه و باهات بدرفتاری می کنه. اما منه خر نفهمیدم! می ترسیدم اگه 1 بار محلش ندم بره!!! (یکی نیست بگه خب بره! یکی بهترش میاد!) نمی دونم چرا هیچوقت این رو امتحان نکردم ؟ البته این اواخر (یعنی مهر و آبان به بعد) خیلی قشنگ امتحان کردم. اما فکر کنم یه کم (خیلی بیشتر از یه کم) دیر امتحان کردم! چون خودم دیگه اعصابش رو نداشتم و کاملا از چشمم افتاده بود!!! حالا نوبت اون بود که نازم رو بکشه... اوایل ناز می کشید و منم تا می تونستم به تلافی این دوسال ناز می کردم و لذت می بردم. و تو دلم بهش حق می دادم ! چون واقعا لذت بخش بود و من تا اون موقع این رو به معنای واقعی تجربه نکرده بودم. اگه یه کم همینطوری جلو می رفتیم آشتی می کردم. فقط می خواستم مثل خودش بی پروا برم و اون بترسه از رفتنم. خواستم مثل اون بهش حالی کنم که "تو برای من مهم نیستی" (کاری که اون همیشه می کرد و به من می فهموند که من هرگز مهم نبودم ولی تو اون مدت فهمیدم که مهمم اونم خیلی زیاد!) خواستم کمی برعکس باشه اما نشد. چون چند روز ناز کشید و بعد خسته شد.(با خودم فکر کردم من چطور اینهمه مدت ناز کشیدم و خسته نشدم؟) شروع کرد به بد و بیراه گفتن و دوباره کوچیک کردن من و بالا بردن خودش. گریه که می کردم آروم می شد و ناز می کشید. اما باز که می دید محل نمیذارم دوباره جوری دیگه اذیت می کرد. یواش یواش اذیت هاش رسید به تهدید و آبروریزی... دست گذاشت روی نقطه ضعف من... چقدر روزای بدی بود. چقدر تن و بدن من و مامانم لرزید. هیچوقت بابت اون رفتارها و تهدید ها و کارای احمقانه نمی بخشمت. مامانم که بماند !!!! بعد از اون تهدید ها وقتی کمی اوضاع آروم شد رسید به وبلاگ. تند تند می اومد و خودش رو اینجا خالی می کرد. هی از من بد می گفت. و جالب بود که من باز هم سکوت می کردم! اما اینبار نه از بی عقلی بلکه کاملا از روی عقل. گفتم بذار هرکی هرجور دوست داره فکر کنه. مهم خداست بالای سرم و از دلم خبر داره... خیلی ها هم اومده بودن و نوشته بودن فرناز بده و حق با اونه! منم با خودم گفتم با عقل خودش سنجیده! بیشتر از این انتظار نمیره!!! و اون باز نوشت و نوشت... فکر کنم منتظر بود من جواب بدم ولی من که جواب ندادم!!! خلاصه... حرف برای گفتن زیاد دارم. چون خیلی چیزا روی دلم مونده اما اینجا جاش نیست که بگم. فقط خدا می دونه این پسر چه بلاهایی سرم نیاورده و چه بدی هایی که در حقم نکرده! اونوقت میشینه پا میشه میگه من بدی رو در حقش تموم کردم! و نفرین می کنه! هیچوقت دهنم به نفرین باز نشد. حتی برای اونی که اینقدر بدی در حقم کرد اما این آقای مثلا عاشق مثل نقل و نبات از دهنش نفرین بیرون میاد! (حق نباشه به خودت برمیگرده!) مهم نیست. من از خودم مطمئنم. حالا بشین تا آخر عمر نفرین کن!!! راستی اینجاام بگم که یادگاری بمونه : چندصدهزار تومانی که ازم گرفتی و پس ندادی ، قرض بود! میگی پول تلفن ؟ میگی میدی به محک ؟ میگی تلافی دو سال عمرت که به پام هدر شد ؟!!!؟ هرچی دوست داری بگو. اون پول رو به عنوان قرض از من گرفتی و تا پس ندی زیر دین منی!!! حالا هرجور دوست داری حساب کن. من از یه تک تومانش هم راضی نیستم! نمیگذرم. کاش وقتی خدا یه چیزی رو به آدم میده ، ظرفیتش رو هم بده. بعضی ها واقعا بی جنبه هستن. اون روز توی چت گفتم اینقدر خودت رو نگیر. جنبه داشته باش، زشته! گفت من خودم رو اصلا نمی گیرم وگرنه منی که الان با نیوشا ضیغمی میرم بیرون دیگه نباید تو رو حتی نگاه کنم! چه برسه به حرف زدن!!! یکی نیست بگه پسر خووووب! با رییس جمهور آمریکا نشست و برخاست نکردی که! با یه بازیگر زن رفت و آمد داری! بعدشم نیوشا ضیغمی هم آدمه دیگه! چیه مگه ؟ این چیزا که گفتن نداره! البته اگه یهو این تحول توی زندگی آدم رخ بده و آدم رو یهو اینهمه تحویل بگیرن (راست و دروغش رو نمی دونم) همین میشه دیگه! هرچیزی جنبه می خواد! می گفت بازیگر شدم و چنان با غرور و تکبر حرف می زد که نگو! به قول دخترداییم (پریا) خوبه نرفته هالیوود! اونجا می رفت چی کار می کرد؟؟ خدا رو هم نمی شناخت! یکی از دوستام وبلاگ رو خونده بود و تعریف هایی که این از خودش نوشته رو خونده بود گفت : به این یه کم دیگه رو بدی خودشو با برادپیت مقایسه می کنه و به پیت میگه برو جلو بوق بزن!!! (خدایی اینو هستم!) اون که اینقدر می گفت من پستم و گربه صفت و از این حرفا... دلم می خواد بیاین زندگی خودش رو ببینین!!! می گفت من عوضی هستم که کسی رو توی زندگیم راه دادم؟؟؟ اولا از خودش می گفته! ساخته ی توهماتش بوده ( طبق معمول ) دوما اون روز اومد چت و عکسش رو با دوست دختر جدیدش دیدم! البته مبارکت باشه. ما که بخیل نیستیم. خیلی خیلی مبارکت باشه. فقط دلم به حال اون دختر می سوزه... آخه من بد عادتت دادم. نکنه براش ناز کنی ها! نکنی اون اخلاق قشنگت رو به نمایش بذاری ها! گرچه می دونم زرنگ تر از این حرفایی که به این زودی...! بی خیال. می دونم از چشم من می بینه طفلی!!! تقصیر منه دیگه! اگه درست باهات رفتار می کردم این نمیشدی! از ته دل می خوام که خدا بهش صبر بده! الان دارم زبان می خونم. درسمم که سر جاش می خونم. می خوام بعد از لیسانسم برم واسه مهمانداری هواپیما امتحان بدم! تاسیس مهدکودک نیلی که سرجاش هست... اسکی رو دارم یاد می گیرم. حس فوق العاده ایه . یه دنیای جدید و دوست داشتنی. (که داشتنش رو مدیون یه نفرم) گشت و گذار و تفریحمم که به راهه... خدا رو شکر... زندگی جدیدی رو شروع کردم که ازش راضی ام. من حرفم یکیه. دیگه نمیام اینجا. تموم شد. وقتی می گم نمیام یعنی واقعا نمیام. حتی اگه کسی ازم بخواد!!! عید همگی مبارک. امیدوارم سال خوبی داشته باشین. پر از شادی و موفقیت.
(آرزو می کنم تو سال جدید دهنتون سرویس شه ، یه بارم سرما بخورین که قدر سلامتی تون رو بدونین ، .....تون پاره شه مفت پول درنیارین چون قدرش رو نمی دونین و اینکه از خونواده دور بشین که قدر پدر و مادرتون رو بدونین ، اینترنت تون هم قطع شه که اینقدر چت نکنین ، خدایی این تایم رو اگه زبان خونده بودین ، الان به سه زبون زنده ی دنیا مسلط بودین ، یه شکست عشقی حسابی هم بخورین می دونم که تا حالاش هم زرت و زرت خوردین ولی بازم بخورین که آدم شین و طرف این چیزا نرین.)
پ.ن : چقدر به خودم بد و بیراه گفتم اون بالا! پ.ن2 : چقدر اینجا رو دوست داشتم و چقدر دلم برای اینجا تنگ میشه... پ.ن 3 : " دوستت دارم ، تاوان آن هرچه باشد ، باشد " ... تاوان سنگینی رو بابت دوست داشتن دادم. تاوانی که شاید حتی روی آینده م هم تاثیر بذاره ولی... جلوی ضرر رو هرجا بگیری منفعته! پ.ن 4 : آنچه که مرا نکشد ، نیرومند ترم می کند! پ.ن 5 : عین... شین... قاف... ؟؟؟ ( نامفهومه! ) پ.ن 6 : نقطه سر خط. پ.ن 7 : پایان
خیلی پشیمونم. هنوز بعضی اوقات نگاه های بابام پر از حرفه... می فهمم اما مجبورم به روی خودم نیارم. مهم نیست درست میشه...
نظرات () با اینکه هنوزم زندگیت و اتفاقاتی که برات میفته برام مهمه اما با این پست آخری که نوشتی اون نگرانی که برات داشتم رو به دست باد سپردم ...
مطمئن باش من خیلی وقته که با تو و زندگیت کاری ندارم ، همه چی واسه من تموم شده ، تویی که میگفتی تا همیشه عاشقم میمونی جالبه حالا میگی یه زمانی دوسم داشتی 
برات متاسفم که سرتاپات و زندگیت دروغه ، همون پارسال که بهم خیانت کردیو منو با گریه و واسطه قرار دادن مادرت برگردوندی باید ولت میکردمو میرفتم که حالااین حرفارو تحویل من ندی ...
فرناز تو لیاقت هیچیو نداری ، آدم به پستیو بی رگ بودنت ندیدم ، اگه مادر و پدرتو نمیشناختم شک نداشتم که از زیر بوته به عمل اومدی ...
آره خدا جای حق نشسته ، مطمئن باش به همین زودیا جوری زمین می خوری که دیگه نتونی بلند شی
اونهمه دستتو گرفتم و از فرش رسوندمت به عرش که حالا جواب خوبیهامو اینطوری بدی ؟
گربه صفت تر از تو ندیدم ، آخرشم پنجه انداختی توی صورتم
زندگیم خیلی قشنگ تر از اونیه که فکرشو بکنی ، با اومدنت عین این نفرین شدها بودی که زندگیمو داشتی به نابودی می کشیدی ، اما حالا زندگیم از این رو به اون رو شده و دیگه نمی خوام حتی واسه یه لحظه صورت کریه تورو ببینم ، پست تر از تو خودتی ، حیف زندگیم که پای توی بی ارزش حروم کردم
برو دنبال زندگیه کثیفو سراسر لجنت ، اگه روز خوش توی زندگیت دیدی اونوقت به وجود خدا باید شک کرد ...
واسه همیشه میرم و مطمئن باش که واسه همیشه از دل و فکرم انداختمت بیرون ، نفرینم همیشه دنبالته ، آخر و غاقبتتو به همین زودیا میبینم 
(سمیر)
نظرات () من نمی دونم چرا هنوز پای خیلی ها توی زندگی من هست ؟ داره اذیتم می کنه... پاتو بکش اونورتر...
من دارم زندگی می کنم. سمیر چرا همه ش می خوای از زندگی من سر در بیاری؟ مگه نه اینکه همه چیز بین ما تموم شده؟ پس چرا اینقدر کشش میدی ؟ ول کن دیگه. بابا من غلط کردم یه زمانی از تو خوشم می اومد. کسی راجع به من و زندگیم چیزی می دونه ؟ خب به تو چه ؟ چرا باید بیاد به تو بگه ؟ تو زندگی قشنگ خودت رو بچسب.
اگه من دارم توی لجن دست و پا می زنم ، به تو چه ؟ اگه من بد عالمم ، به تو چه ؟ اگه من با (به قول تو اراذل) می گردم ، به تو چه ؟ اگه دارم با دستای خودم زندگیمو تباه می کنم ، به تو چه؟ اگه دارم با زندگیم بازی می کنم ، به تو چه ؟ اگه نمی خوام بفهمم که دارم اشتباه می کنم ، به تو چه ؟ اگه من بخوام یه آشغال عوضی رو بیارم تو زندگیم یا یه آدم با شخصیت رو ، به تو چه ؟ اگه کسی به من فحش میده ، به تو چه ؟ مگه خودم زبون ندارم که جواب بدم ؟ اگه من بخوام بد زندگی کنم یا خوب ، به تو چه ؟
بابا مگه من بد نیستم ؟ مگه اشتباه نمی کنم ؟ مگه زندگی کثیف نیست ؟ خب تو با همچین آدمی چی کار داری؟ برو به زندگیت برس دیگه... ! اینقدرم راجع به زندگی من کنجکاوی نکن... چون زندگی منه! خودم می دونم چی بهتره ! (آهنگ زدبازی!)
امیدوارم همین جا همه چیز تموم بشه و بیشتر از این کش پیدا نکنه...
من هنوزم سکوت می کنم. بذار هرکی هرجور خواست قضاوت کنه. خدا بالای سرم هست و شاهد همه چیز... چی کار به خلق خدا و تفکراتش دارم ؟؟؟!!!
امیدوارم با اون دختری که توی زندگیته خوشبخت باشی... ببخش اگه اذیت شدی با من...
نظرات () سلام دوباره به دوستهای گلم
من قسم خورده بودم که دیگه توی این وبلاگ نیام ... فقط به ٢ دلیل اومدم
یکی به خاطر اینکه خود فرناز از من خواست و بعدش به خاطر نظر " یه دوست "
من نمی دونم که ایشون پسر یا دختره و اینکه از کجا من و فرناز رو میشناسه که اینقدر محکم وایساده و میگه در مورد فرناز چیزی رو می دونه ...
اگه واقعا چیزی رو می دونی که من ازش بی اطلاع هستم به خودم بگو لطفا
این ایمیل کاری و شخصی خودمه (شرمنده پاکش کردم! "فرناز" )
فرناز خانوم شما چی می خوای بگی ؟ شما چی داری که بگی ؟
می خوای از بی وفایی هات بگی ؟
یا از خیانتت هات ؟
یا از اینکه جواب خوبی های منو با بدی دادی ؟
بهت گفته بودم ذات آدمها هیچ وقت عوض نمیشه ... کسی که کسیو دوست داشته باشه معمولا تا ١ سال بعد از تموم شدن رابطه اش با طرف سراغ رابطه جدید نمیره ... اما فرناز خانوم قصه ما نذاشت به ۶ ماه بکشه و الان با چند نفری رابطه دوستی برقرار کرده ... اینارو نمیگم که فرناز رو خراب کنم فقط قصد من اینه که شاید به خودش بیاد و بفهمه که کیه و چقدر داره توی زندگی اشتباه میکنه و با دستهای خودش داره زندگیشو به تباهی میکشه
وقتی با آِی دی فرناز آنلاین شدم و دیدم اونی که باهاش دوست شده کیه و چه ارازلیه واسه خودم ناراحت شدم که برای فرناز فرقی نداره طرفش سمیر باشه یا یه لات بی سروپای خیابونی که هر چی از دهن کثیف و نجسش دراومده به فرناز گفته و جالب اینجاشه که وقتی به خود فرناز گفتم میگه که برام مهم نیست بذار بگه !!!!!
این همون فرنازه که میگفت بعد تو تا آخر عمرم تنها میمونم و کسی توی زندگیم نمیاد !!!
این خود خواهی منه که بخوام این توقع رو از فرناز داشته باشم که کسی توی زندگیش نیاد ... اما توقع داشتم میذاشت بعد از ١ سال و اینکه کسی رو توی زندگیش راه میداد که هم سطح خودم باشه ... نمی خوام بگم من کسی هستم اما لااقل از لحاظ خانواده و موقعیت اجتماعی واسه خودم جایگاهی رو دارم و مثل اون پسر کوچولوهایی که الان باهاشون دوست شده بی خانواده و بی شخصیت نیستم !!!!
برای خودم متاسفم که خودم رو شریک کسی میدونستم که بین من با بقیه فرقی رو نمی ذاشت ...
وقتی فهمیدم که چند نفر توی زندگیش وارد شدن بهش گفتم منم با کسی آشنا شدم ، در صورتی که همچین اتفاقی نیفتاده و به دروغ اون حرف رو زدم ، البته اون کسی که براش گفتم که الان توی زندگیمه وجود داره با تمام اون تعریفاتی که ازش کردم ... اما من حالا حالاها نمیتونم به رابطه جدید فکر کنم ... خداروشکر من مثل تو نبودم و نیستم
میگه سکوت میکنم ... حرفتو بزن تا بگم سر تا پای حرفهات دروغه
باز هم میگم من قصد خرد کردن فرناز رو ندارم ، فقط دارم واقعیت های زندگیشو میگم بلکه از اون کوچه علی چپی که خودشو به اون کوچه زده بیاد بیرون ، فکر میکنه با مظلوم نمایی و اینکه دختره میتونه اصل قضیه رو تغییر بده
امیدوارم کسایی که اومدن توی زندگیت مبارکت باشن ، و حالا به حرف اطرافیان خودم و دوستهای خودت رسیدم که میگفتن : فرناز در حد تو نیست و لیاقت تورو نداره
از زندگیت راضی هستی چون از اولش هم زندگیت همین بود ، مثل ٣ سال پیش که وقتی باهات آشنا شدم تا گردن توی لجن داشتی غرق میشدی ، ای کاش وقتی از من کمک خواستی هیچ وقت دستت رو نمیگرفتم که حالا بخوای مثل دشمنت با من رفتار کنی و منو در حد این ارازلی که اومدن توی زندگیت پایین بیاری
دوست عزیز من منتظر ایمیلت هستم
(سمیر)
نظرات () آقا یا خانم یه دوست ! من از کسی نمی ترسم... دارم زندگیمو می کنم.
شما اگه نمی ترسی لطف کن اول خودتو معرفی کن. دوم یه ایمیل یا آی دی بذار.
راستی واقعیت چیز دیگه اییه. شما اینجا فقط نوشته های اونو خوندی. تاحالا نوشته ای از من راجع به جدایی دیدی ؟ پس یه طرفه به قاضی نرو. گفتم که هرکس که یه طرفه به قاضی میره و قضاوت می کنه عقل نداره!!!
من اگه حرفی نزدم............. هیچی...!!!
کسی که باید بفهمه ، از سکوت من همه چیز رو می فهمه !
نظرات () هرچیزی که سمیر نوشته درسته !
کسانی که یک طرفه به قاضی میرن و قضاوت می کنن عقل ندارن !!! همین.
واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود
ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت
نظرات () همه میگن چرا حرفهام تناقض داره اما اصلا اینطوری نیست ...
درسته هنوزم اسم روی لبهام فرنازه ، هنوزم تمام یادآوری خاطراتم با فرنازه ، هنوزم وقتی به یادش میافتم چشمهام پر از اشک میشه ... تا آخر دنیا عاشقش میمونم اما همه چی تموم شده ... اون خواست تموم بشه و حالا هم شد و دیگه با این قضیه خوب کنار اومدم و دیگه دلتنگی کشنده قبل توی وجودم نیست چون باید دید واسه کی عزیزی و کی برات ارزش قائله ... الان توی موقعیتی هستم و کسایی اطرافمو گرفتن که از هر لحاظ زندگیه قشنگی دارم و شاید هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به همچین موقعیتی از لحاظ کاری و اجتماعی دست پیدا کنم ، خدارو شاکرم به خاطر اینهمه لطفش ، یاد اون شعر افتادم : گر ایزد ز حکمت ببندد دری ، ز رحمت گشاید در دیگری ... که البته ١٠٠٠ تا در دیگه برای من باز کرد ، خدا چقدر بزرگ و مهربونه
فرناز همه چی تموم شد ، من دیگه لحظه ای حاضر نیستم به گذشته تلخی که برام ساختی فکر کنم و فقط با یاد خاطرات قشنگمون گذشتمونو یاد میکنم و الان خدارو شاکرم با بی وفایی هات کاری کردی که بتونم به این باور برسم که تو ارزش اشکهای منو نداشتی و دیگه روز و شبم با چشمهای خیس سپری نشه ...
الان فقط دنبال رسیدن به هدفهام توی زندگیمم نه اینگه توی گذشته زندگی کنم به خاطر کسی که ارزشی واسه عشق قائل نبود زندگیمو خراب کنم
پسوورد رو بهت میدم و همین جا قسم میخورم به جون نیلی دیگه هیچ وقت توی وبلاگمون نمیام ، قسم خوردم که بدونی هر چی بنویسی دیگه از طرف من نخونده میمونه و راحت باش و هر چی خواستی به دروغ بنویس
از خدا برات آرزوی خوشبختی میکنم و با تمام آرزوهای خوب می سپارمت دست خدامون و امیدوارم که اگه بعده ها ازت خبری به گوشم رسید از این خوشحال باشم که خوشبختی
تا همیشه توی قلبم میمونی وتا همیشه عاشق عشقیم که بهت داشتم
مواظبت نیلی مون باش و بهش بعده ها بگو چقدر دوسش داشتم
خدا نگهدار
(سمیر)
نظرات ()