سلام به همتون
همه دوستهای نازنینی که میان و ابراز همدردی میکنن
اگه بخوام تک تک اسم ببرم ممکنه اسم عزیزی رو جا بندازم و باعث ناراحتی بشه ، رو این حساب می خواستم یه جواب کلی به نظرات قشنگتون بدم
اکثرا پرسیدین چرا توی این ١ سال رابطه قشنگتون به اینجا کشیده شد ؟؟؟؟؟
میخوام جواب این سوال رو که خودم بارها و بارها از خودم پرسیدم و به نتیجه ای نرسیدم حالا به عنوان یه بازدید کننده و یه شخص ثالث بدم ...
اگه عشق واقعی باشه و از ته دل بلند شده باشه طوری که وقتی تنها توی خیابونی چشمت به یکی دیگه میافته ناخودآگاه سرت بیاد پایین و نتونی توی چشم کسی دیگه حتی بی قصد و هدفی نگاه کنی و هیچ چیز و هیچ کسی رو بالاتر و بهتر از معشوقت نبینی اونوقت اون عشق پایداره ...
عشق واقعی به مرور زمان کهنه نمیشه
عشق واقعی با عوض شدن موقعیت طرف تحت الشعاع قرار نمیگیره بلکه عاشق از هر موقعیت و بهتر شدن اوضاع زندگیش برای معشوقش استفاده نه اینکه عشق و معشوقی که همه چیزش بوده و لحظه به لحظه با اون زندگی کرده رو به خاطر هر چیزی چه با ارزش چه بی ارزش بخواد حتی لحظه ای از یاد ببره
عشق یعنی تپیدن دل آدم تا آخر دنیا فقط برای یه نفر ...
یادمه توی این مدت فرناز بارها و بارها گفت که عاشق نبوده و فقط عادت کرده بود ... فرنازی که هر دفعه بهش میگفتم تو عاشق نیستی اشک توی چشمهاش جمع میشد به جون جفتمون قسم میخورد که تا ته دنیا به خاطر عشقش صبر میکنه حالا شده این ... خیلی از ما عاشقی رو با هوا و هوس اشتباه میگیریم ، مثل فرناز !!!!
فرناز به خاطر فرار از خودش و زندگی قبل از منی که داشت دنبال یه پناهگاه میگشت که بتونه گذشته شو به باد فراموشی بسپاره ، و با اسم عاشقی این رابطه رو با اون نیت شروع کرد !!!!
بدن شک همچین آدمی نمیتونه ثبات داشته باشه و بالاخره یه جا خودشو نشون میده و همین طور هم شد که بعد از گذشت ۶ ماه از رابطه مون شروع کرد به سو استفاده از اعتماد من و با چند نفر دیگه رابطه دوستی ایجاد کرد که شرمم میاد بگم منو با کیا یکی کرده بود و چجوری اسم عشق رو با این کاراش خراب کرد ...
با کلی قول و قسم خواست که مثلا جبران کنه ولی آخرش شد این ، البته توی این مدت به خاطر اشتباهاتی که کرده بود منم خیلی عصبی بودم و بعضی وقتها باعث ناراحتیش میشدم...
حالا هم که با دانشگاه رفتن و وارد یه محیط تازه شدن حتی فکر کنم خونواده شم از یاد برده باشه چه برسه به من !!!!
بعضی از ماها جنبه بالا رفتن رو نداریم ، به قول معروف خدا گربه رو میبینه و بهش بال نمیده !!!
متاسفم که به خاطر یه دانشگاه و یه محیط بی ارزش آدم انقدر بی جنبه باشه و تاحالا انقدر ندیده باشه که اینطوری خودشو گم کنه ... 
محیط خیلی موثره اما باز برمیگرده به ذات آدمها ، کسی که از عاشقی و تعهد بویی نبرده باشه نمیشه به عنوان زن آینده و اینکه مادر بچه هات باشه روش حساب کرد و مطمئنا این آدم توی زندگی آینده اش دچار مشکل میشه و به هیچ وجه من الوجوهی نمیتونه زندگی پایداری داشته باشه و همیشه و هر زمان پایه های زندگیش متزلزله ...
امیدوارم تونیسته باشم بعد این مدت جواب خودم و بقیه رو داده باشم
اون حس همیشه با منه ، تا زمانی که زنده باشم عاشقی با من هست و میمونه ، اما دارم با این قضیه کنار میام که همه دارن بهم میگن واسه کسی بمیر که برات تب کنه و واسه کسی اشک بریز که لیاقت اشکهاتو داشته باشه ...
خدارو شکر به زندگی عادیم دارم برمیگردم و روز به روز دارم به هدفهایی که داشتم نزدیک تر میشم ، گذشت زمان و بازی روزگار خیلی چیزارو معلوم میکنه ... اینکه کی آخرش این وسط ضربه می خوره و زندگی خودشو خراب میکنه
خدا هم جای حق نشسته و جواب کسی رو که در حق کسی بد میکنه و جواب خوبیرو با بدی میده و آخرش عین گربه چنگ توی صورت طرفش میزنه رو میده و جوری زندگیشو به پایین میکشه که دیگه نتونه سر پا وایسه و زندگیشو از ریشه میزنه ... اینو مطمئن باش ، کسی که این وسط ضرر کرد و آخرش همه چیشو می بازه تویی اینو بهت قول میدم 
اما با تمام این صحبتها یه عاشق تا دم مرگشم بازم عاشق میمونه و همیشه و هر جایی که باشه لحظه های عاشقی همراهش هستن ...
همیشه این حس با منه و نقطه به نقطه این شهر که پا میذارم حس و هوای عاشقی و شیرینی لحظه های گذشته رو با تمام وجود حس میکنم و به خاطر داشتن اون روزهای خوب که به خاطرشون همیشه خنده همراه اشک روی لبام میشینه خدارو شکر میکنم که تونستم این حس قشنگ رو واسه همیشه داشته باشم
( سمیر )
نظرات () وقتی می بوسه تورو یاد من میافتی هیچ وقت
وقتی نازت میکنه یاد من میافتی هیچ وقت
وقتی گل میده بهت یاد میخک هام میافتی
وقتی زل زدی بهش یاد شکلک هام میافتی یا که نه ، یاد من میافتی هیچ وقت یا که نه
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره
وقتی با هم دیگه این کنار هم اینور و اونور
وقتی چشم غره میری واسه چشمات میزنه پرپر
تورو دوست داره مثل من یا که نه ، تورو رو چشماش میذاره یا که نه ، تورو دوست داره مثل من یا که نه ، تورو رو چشماش میذاره یا که نه ...
وقتی آهنگی که با هم میشنیدیمو گوش میدی یادم میافتی
اونجاهایی که با هم رفتیم میری یادم میافتی
وقتی دوستهای قدیمو میبینی از من میپرسی ، خیلی دوست دارم بدونم که حالت چطوره راستی
هنوز عکسهامو نگه داشتی یا نه
هوای طوطیمونو داشتی یا نه ، یاد من میافتی هیچ وقت
وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره
وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره
وقتی دلگیره ازت تورو میبخشه مثل من
واسه خندوندنه تو میکشه نقشه مثل من
تورو دوست داره مثل من یا که نه ، اشکهات رو تنش می باره یا که نه ، تورو دوست داره مثل من یا که نه ، تورو رو چشمهاش میذاره یا که نه ...
این آهنگ هاتف رو خیلی دوست دارم ، مال زمانیه که تنها توی لواسون زندگی میکردم و همون موقع ها بود که با فرناز آشنا شده بودم و انقدر کله شق بود که هر چقدر می خواستم راهنماییش کنم باز کار خودشو میکرد ، که آخر باید سرش به سنگ میخورد تا ببینه کی صلاحشو میخواد و براش شب تا صبح نگرانه ... آخه من و فرناز نزدیک ٢ سال تو نت با هم حرف میزدیم و همیشه برام درد دل میکرد و تا اونجایی که دخالت توی زندگیش نشه کمکش میکردم
دلم واسه اون ١ سال و نیم تنهاییم تنگ شده
عجب روزگاره بی معرفتیه ... انگار هر چقدر بد باشی از دید مردم بهتره !!!
( سمیر )
نظرات () دیروز که یکی از دوستات بهم زنگ زد حالا راست یا دروغ یه سری حرفهارو بهم گفت که اولش برام مهم نود اما وقتی یاد قول و قرارامون افتادم خیلی بهم ریختم
بعد از شب یلدا بود که گفتم دیگه نه بهت زنگ میزنم نه اس ام اس میدم و تو هم دیگه این کارو نکن و ازت خواستم که یه سرس مسائلو واسه خودمون نگه داری که با خنده برگشتی گفتی اگه کسی بیاد توی زندگیم و دوسش داشته باشم مجبورم که برای نگه داشتنش اگه از من رابطه بخواد باهاش باشم !!!!
گوشی توی دستم خشک شده بود ، زبونم بند رفته بود ... باورم نمیشد این فرناز منه ، فرنازی که میگفت حتی نگاهم جز به تو به کسی دیگه حرومه ...
من تورو ناموس خودم میدونستم حالا توی روی من برگشتی این حرفو میزنی ؟
که یهو بلند خندید و با یه صدای چندش آوری گفت که ببین امروزم پییشش بودم ، الان گردنم کبود شده ...!!!
خدا فقط میدونه توی این مدت تمام این حرفهاش توی ذهنم مدام میپیجید .. حتی واسه دل خوش کردن من نگفت باشه ، منی که همه کار واسه به اینجا رسوندنش کردم ...
یادمه وقتی باهاش آشنا شدم ٢ سال بود که نتونسته بود فیزیک و زیست رو پاس کنه و دیپلمشو نگرفته بود و میگفت دیگه نمی خوام درس بخونم ، منم بهش میگفتم باید بخونی چون مادر من اول به تحصیلات طرف من نگاه میکنن ... چون مادر من پزشک هستن فرنازو از این موضوع میترسوندم که درسشو بخونه در صورتیکه مادر من اول از هر چیزی ، نظر من بعد خانواده و اصالت و شخصیت هر کسی براشون مهمه .. بعد به مسائل دیگه اهمیت میدن
خلاصه با زور و دعوا و قهر و قوربون صدقه و کتاب خریدن و فرستادن و .... آخر سر دیپلمشو گرفت که وقتی از مدرسه به من زنگ زد و گفت شیمیر قبول شدم اشک توی چشمام جمع شد درست مثل الان ...... یهو اون روزا اومد جلوی چشم ، چه بغضی توی گلومه دیگه چشام داره تار میشه ..... آخه چرا خدا این کارو با من کردی چرا ؟؟؟؟؟
یادمه انقدر زورش کردم تا پیش دانشگاهیشم ١ ترمه خوند و با زور پول قبول شد !!!
وقتی بهم زنگ زد و گفت اسمش توی قبولی دانشگاه دراومده اولش کلی خندیدم و سر به سرش گذاشتم اما شب توی خلوت خودم نگران یه موضوع بودم ، چون خیلی از هم دانشگاهیای دختر خودم رو دیده بودم که آخرای ترم اول یا اوایل ترم دوم یه پسر میومد در دانشگاه و با کلی داد و بیداد میرفت ... آخرش معلوم میشد پسره دوست این خانوم بوده که حالا دختره دیده با وجود این پسر که یه روزی عشقش بوده نمیتونه راحت باپسرای دانشگاه بگه و بخنده و بیرون برن و به عشق و کیفش برسه و واسه همین به یه بهانه الکی همه چیو تموم کرده ... یادمه همون فرداش بهش گفتم خیلیا میرن دانشگاه عوض میشن ، یه وقت تو عوض نشیاااااااا ، که هیو زد زیر خنده و گفت واااااا این چه حرفیه میزنی ، تورو با دنیا عوضت نمینم و فرنازی و سمیرش تا آخر دنیا با هم میمونن ...
همون موقع احتمال همچین روزی رو میدادم چون گذشته تورو خوب میدونستم و میدونستم که از اونایی هستی که وقتی نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار !!!
ای آقا
دیشب انقدر حالم بد بود که پیش خودم گفتم حالا که این انقدر راحت چشاشو روی همه چی بسته منم همین کارو میکنم !
میخواستم همه چیو در حقش تموم کنم ، گفتم چشامو روی زندگیش میبندم ... بهش چند تایی اس ام اس دادم و گفتم میخوام چی کار کنم ... شب که اومدم خونه دیدم سارا خواهرم داره با تلفن حرف میزنه و منو چپ چپ نگاه میکنه ، تلفنش که تموم شد گفت تو چته ؟ ... فهمیدم فرناز بهش گفته ، که خیلی عصبانی شدم و تا اومدم حرفی بزنم سارا گفت آروم باش ونشست و کلی باهام حرف زد و تازه به خودم اومدم ...
درسته که خیلی در حق من بدی کرد و شاید بدیرو در حقم تموم کرد اما هیچ وقت با آبروم بازی نکرد ، من تمام فکرم شده بود انتقام ... اما انتقام از کی ؟ از خودم ؟؟؟؟
انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید ، این مدت چی به سر من اومده بود که توی فکرم و دلم اینهمه آشوب به پا شده بود ؟
دوباره که زنگ زد و صدای گریه اش رو شنیدم دست و پاهام میلرزید اما باز خودمو عصبانی نشون میدادم ... آخه من هیچ وقت طاقت اشکاشو نداشتم ، بدجوری داشت از حرفهای من اشک میریخت ( انقدر چشام پر اشک شده که نمیتونم تایپ کنم ) کاش میمردمو صدای گریه هاشو نمیشنیدم ، خدا منو بکشه که باعث اشک ریختنش شدم
سارا نشست و باز باهام صحبت کرد و گفتش تو الان با این گرفتاری های زیادی که داری چطوری میتونی به این کارا برسی ؟؟؟؟ بس کن ، کارایی که میکنی از سمیری که من میشناختم بعیده ، تو چرا اینطوری شدی ؟
آخه این ۴_۵ ماهه زندگیم خیلی عوض شد .... یه سری مسائل مالی بود که خدارو شکر همونطور که میخواستم شد ... ٣ ماهه پیش دوست داییم که کارگردان معروفی هستن منو دیدن و اگه تعریف از خود نباشه
به خاطر قیافه و اندامم ازم خواستن برم و یه تست پیشش بدم که خداروشکر انقدر تسلط داشتم به خاطر علاقه ام که همون بار اول گفت قبوله و نقش پسر خونواده که نقش اصلی بود رو به من دادن !!!
فکر کنم واسه تعطیلات نوروز یه پیش نمایشی ازش پخش بشه ، قراره هفته ای ١ بار از کانال ١ پخش بشه
...
تقریبا ٢ هفته پیش بود که یکی از استادای دانشگاه منو خواهرم که چهار سال بهمون شیمی آلی و تجزیه و آز شیمی درس میداد باهامون تماس گرفتن و الان هم رئییس دانشگاهی شدن که منو خواهرم قراره از این ترم واسه ارشد بریم اونجا که البته با راهنماییهای همین استادمون بود که تونستم تغییر شکل فلزات زیر شاخه مکانیک که الان ٢ سال رشته اش وارد ایران شده قبول بشم و کلا چند تا دانشگاه توی ایران این رشته رو ساپورت میکنن ... خلاصه قرار شد بریم پیششون که همین جمعه ای که گذشت رفتیم وبعد از کلی صحبت ، بحث کمبود نفر توی دانشگاه شد ... استادمون خیلی راحت و ساده گفتن میتونی تدریس کنی ؟!!!!
آخه ریاضی و فیزیک و شیمی من همبشه حرف اول رو میزد ... به تته پته افتاده بودم که یهو خنده شون گرفت و گفتن نترس از پسش بر میای ، ریاضی ١ و فیزیک عمومی ، گفتم آخه واسه تدریس الان حتما باید فوق داشته باشم که گفتن رئییس اینجا منم کسی هم روی حرف من حرفی نمیزنه !
سرتونو درد نیارم قرار شده از این ترم حین درس خوندن درس هم بدم ، خیر سرم شدم استاد دانشگاه 
از این طرف کارم ، از اون طرف سریال ، از یکم اون طرف ترم دانشگاه ... خلاصه که وقت سر خاروندنم ندارم 
.
.
.
دیشب تا دیر وقت داشتم فکر میکردم ، کل خاطراتمون برام زنده شد ... ولی عصر ، رستوران منصور ، کافی شاپ توی فاطمی ، هه هه هه ماهی ، سفره خونمون توی کریم خان ، اون پل هوایی ... ، پارس خزر ، مانتو فروشیه ، ونک ، ذرت .... این خاطرات آتیشم میزنن ... ای وای باز نمیدونم کی داره پیاز پوست میکنه هی از چشام اشک میاد
من از کی میخواستم انتقام بگیرم ، از خودم ؟ ... آره از خودم ، فرناز تیکه ای از خودم بود ، فرناز همه چیز من بود .... و هست
میگن مرز عاشقی تا نفرت به اندازه یه تار مو نازکه ... اما من اعتقادم اینه که عشق با هیچ چیزی و هیچ احساس دیگه ای جز خودش مرز مشترک نداره
هنوزم وقتی یاد شیمیر گفتنت میافتم صدات توی گوشم میپیچه ، وقتی یاد به به گفتنت میفتم طرز گفتنت با اون لبای بسته ات میاد جلوی چشام ، وقتی یاد اخم کردنت میافتم نا خود آگاه دستم میاد بالا که صورتتو ناز کنم و بگم بخشید فررررناژژژژژ ... اما یهو به خودم میام میبینم نیستی ، همه جا برام تاریک و سوت و کور میشه تازه میفهمم که تنهای تنهام ، آخه دیگه یارم کنارم نیست که پا به پام از پایتخت تا ونک زیر بارونی که همه ازش فرار میکردن قدم بزنه و هیچی جز من و خودش براش مهم نباشه ( نامردا ایندفعه دارن پیازرو رنده میکنن )
چقدر از اون روزها فاصله گرفتی ، چقدر زمونه عوضت کرد ... ولی من روز به روز عاشق تر از پیشم
من اونو هیچ وقت برای جیزی یا به خاطر دلیلی نخواستم ، فقط و فقط به خاطر خودش بود
ای کاش هیچ وقت خدا حس عاشقی رو به بنده هاش عطا نمیکرد
تا زمانی که منو توی قبر بذارن بازم چشم انتظارش میمونم ...
چاره ای ندارم جزاینکه فقط براش دعا کنم و خوشحال باشم از اینکه اون خوشبخته ...
عشق من : " درد " را از هر طرف که بخوانی " درد " است...
(سمیر)
نظرات () ( سمیر )
من و فرناز پسورد ایمیلهای همدیگرو داشتیم ، تا اینکه توی این مدت که به اصطلاح وبلاگ هک شده بود این دختر خانومه پاک و بی گناه پسورد آی دی ایمیلشو عوض کرده بود ... که راحت تر به گذشته اش برگرده و دوباره بره سراغ گند کاریهاش که البته زندگی خودشه و غرق شدنه دوباره ایشون توی لجن مبارکش باشه 
اما فراموش کرده بود که یه زمانی من برنامه نویسی کار میکردم و آشنایی کامل با وب دارم ... وقتی پسورد رو به پیدا کردم تازه فهمیدم که بستن وبلاگ کار خود فرناز بوده و کسی که ادعا میکرد این وبلاگ همیشه حتی موقعی که با هم نباشیم مال جفتمونه باید بیایم و بنویسیم خیلی راحت اومده و پسورد وبلاگ رو عوض کرده و طوری می خواست نشون بده که انگار هک شده تا بیشتر از این گند کاراش در نیاد و پیش بقیه از این شرمند تر نشه ...
کارت خیلی بد بود ...
متاسفم برات ، تا این مسئله بین ما پیش اومده فوری لیستش شده پر پسر و دوباره رابطه اش رو با پسرای قبل از من شروع کرده ... همون پسرایی که کلی حرف ازشون در موردت شنیدم و نشنیده گرفتم تا عذاب نکشی ، همون پسرایی که باعث اینهمه سال بد بختیت شدن ... حالا باز برگشتی به زندگی لجنزار قبلت ... خلایق هر چه لایق
اما یادت میاد گفته بودم بفهمم به خاطر چیزی یا کسی این کارو کرده باشی خیلی بد میشه ؟
حالا خیلی بد شده ... مجبورم کردی !!!
( سمیر )
نظرات () از این تارلیخ دیگر آپلودی از این بلاگ نخواهید دید
با تشکر
هکرهای محله!!!
یو ها ها ها ها !

نظرات () زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش -در هر سنی- اجازه ی ولی لازم است و تو در هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ........ او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.
نمی دونم این نوشته رو از کدوم وبلاگ برداشته بودم. خیلی قشنگه... چقدر ما زن ها بدبختیم...
نظرات () سلام سحر جان
خدارو شکر که بین دخترا یه دختر خوب و پاک پیدا شد که لا اقل حرف منو فهمید و منو درک کرد ...
سحر جان شما حرف دل منو زدی ، دیگه هیچ وقت نمی خواستم اینجا چیزی بنویسم ... این وبلاگ یه زمان برام قشنگ ترین جای اینترنت بود اما حالا دیگه دلم نمی خواد حتی اسمشو به خاطر بیارم ، نمی دونم اما بعد از این پست شاید حالا حالا ها دیگه به اینجا سر نزنم ، وقتی نظر شمارو خوندم سحر جان بازم امیدوار شدم که هنوزم عشق مقدس هست و هنوزم هستن دخترایی که به خاطر عشقشون پایبند بمونن و حتی نگاهشون خطا نره ... شاید یکم حسودیم شد به مرد زندگیت که دسته گلی مثل شما داره سحر جان ، امیدوارم که بهترین لحظه هارو با عشقت داشته باشی و اون هم باید به داشتن همدم پاک و با وفا و متعهدی مثل شما افتخار کنه و مثل من سرشو پایین نندازه و صورتش جلوی دوست و آشنا و غریبه سرخ و سفید نشه ...
سحر جان با اجازه نظر شمارو کپی میکنم و میذارم اینجا چون تمام و کمال حرفهای منو گفتی ، امیدوارم مثل کپک هنوزم سرش توی خاک نباشه
سحر ٩:۵۸ ب.ظ - جمعه، ۱۸ دی ۱۳۸۸
واسه من همه چی تموم شد ، الان رو نقطه ای توی زندگی وایسادم که همه آرزوشونه اونجا باشن ، تمام این کارارو واسه رسیدن به فرناز کردم اما فکر میکردم ظاهر و باطنش مثل هم شده اما باز اشتباه کردم ... بالاخره خدا جای حق نشسته
سحر جان بازم ازت ممنونم و از خدا می خوام همیشه توی لحظه به لحظه زندگی پشت و پناهت باشه که ارزش و لیاقت تو خیلی فراتر از اون چیزی که ماها فکرشو بکنیم ، نمونه یه زن واقعی و پاک و متعهد به عشق و زندگی و خونواده تویی ...
نظرات ()